تبليغاتX
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
JavaScript Codes

همچون کوچه ای بی انتها

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:58  توسط حمید نخجیری | 

 

هر جا که بزم هست و زنم جام را به جام

در گوش من صدای تو گوید که نوش نوش

اشکم رود به چهره و لب می نهم به جام

شاید روم ز هوش

باور نمی کنی که بگویم حکایتی

آن لحظه که جام بلورین به لب نهم

در ساغر منی

در خاطر منی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:2  توسط حمید نخجیری | 
 
 
خيال آمدنت ديشبم به سر ميزد
نيامدي كه ببيني دلم چه پر مي زد
به خواب رفتم و نيلوفري بر آب شكفت
خيال روي تو نقشي به چشم تر مي زد...
تمام شب به خيال تو رفت و مي ديدم
كه پشت پرده اشكم سپيده سر مي زد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:10  توسط حمید نخجیری | 
 
اما بگذار در با هم بودن شما فاصله اي باشد
 
و بگذار بادهاي عشق ميان شما دوتن بوزد
 
يكديگر را دوست بداريد
 
اما از عشق زنداني براي يكديگر نسازيد
 
بگذاريد عشق دريايي جاري
 
 در ساحل روحتان باشد.....
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:4  توسط حمید نخجیری | 
آه ای یقین گمشده

 

ای ماهی گریز

 

در برکه های آینه لغزیده تو به تو

 

من آبگیر صافیم اینک به سحر عشق ٬

 

از برکه های آینه راهی به من بجو  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 16:40  توسط حمید نخجیری | 

 

ای رفته از برم به دیاران دور دست

با هر نگین اشک به چشم تر منی

هر جا که عشق هست و

صفا هست و

بوسه هست

در خاطر منی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 13:5  توسط حمید نخجیری | 

شب ها به ماه دیده تو را یاد می کنم

با مه فسانه گفتم و فریاد می کنم

شاید تو هم به ماه کنی ماه من نگاه

با این خیال خاطر خود شاد می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:21  توسط حمید نخجیری | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 12:19  توسط حمید نخجیری | 

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را كه

به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 23:27  توسط حمید نخجیری | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 23:6  توسط حمید نخجیری | 
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم
که از خاک گلو يم سوتکي سازد
گلو يم سوتکي باشد
بدست کودکي گستاخ وباز يگوش
و او
يکريز و پي در پي
دم خو يش را بر گلو يم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:27  توسط حمید نخجیری | 

لحظه ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام، مستم

باز مي لرزد، دلم، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:22  توسط حمید نخجیری | 

زيباترين حرفت را بگو

شکنجه پنهان سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگويند

ترانه اي بيهوده ميخوانيد

چرا که ترانه ما ترانه بيهودگي نيست

  چرا که عشق حرفي بيهوده نيست

حتي بگذار آفتاب نيز برنيايد

بخاطر فرداي ما اگر

چرا که عشق

خود فرداست

خود هميشه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:19  توسط حمید نخجیری | 

 

گفت روزي به من خداي بزرگ

نشدي از جهان من خشنود !

اين همه لطف و نعمتي كه مرا ست

 چهره ات را به خنده اي نگشود

اين هوا ، اين شكوفه ، اين خورشيد

عشق ،‌اين گوهر جهان وجود

اين بشر ، اين ستاره ، اين هوا

اين شب و ماه و آسمان كبود !

اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان ،سري به سجده فرود

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود

وين زمان هم در آستانه ي مرگ

بي شكايت نمي كني بدرود

گفتم آري درست فرمودي

كه درست است هر چه حق فرمود

خوش سرايي است اين جهان ، ليكن

جان آزادگان در آن فرسود

جاي اين ها كه بر شمردي ، كاش

در جهان ذره اي عدالت بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:22  توسط حمید نخجیری | 

 

دل من دير زماني است كه مي پندارد

 

دوستي نيز گليست

 

مثل نيلوفر و ناز

 

ساقه ي ترد ظريفي دارد

 

بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد

 

جان اين ساقه ي نازك را

 

دانسته بيازارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:16  توسط حمید نخجیری | 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید 
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنور
سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:3  توسط حمید نخجیری |