تبليغاتX
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
JavaScript Codes

همچون کوچه ای بی انتها

 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:21  توسط حمید نخجیری | 

 

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای ز گندم زارها سر شارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ؛ جز درد خوشبختیم  نیست                                                                                     ای مرا با شور شعر آمیخته
 اینهمه آتش به شعرم ریخته
 چون تب عشقم چنین افروختی
 لاجرم شعرم به آتش سوختی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 12:45  توسط حمید نخجیری | 

 

دریا - صبور و سنگین -

               می خوند و می نوشت :

(( ... من خواب نیستم !

خاموش اگر نشستم

                    مرداب نیستم .

روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم ٬

روشن شود که آتشم و آب نیستم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 10:40  توسط حمید نخجیری | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:57  توسط حمید نخجیری | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:54  توسط حمید نخجیری | 

 

گل نگاه تو ٬ در کار دلربایی بود .

فضای خانه پر از عطر آشنایی بود

 

به رقص آمده بودم چو ذره ای در نور

ز شوق و شور ٬

                     که پرواز در رهایی بود .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 18:36  توسط حمید نخجیری | 
 

از دل افروزترین روز جهان

خاطره ای با من هست

به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز ٬

گوهر ‌ماه به گیسوی شب آویخته بود .

گل یاس ٬

عشق در جان هوا ریخته بود .

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس در آمیخته بود .

می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !

بسرای ای دل شیدا ٬ بسرای .

این دل افروزترین روز جهان را بنگر !

تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 18:2  توسط حمید نخجیری | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:52  توسط حمید نخجیری | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 10:32  توسط حمید نخجیری | 

 

شهر خموش من ، آن روح بهارانت کو ؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه ی اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟

زیر سر نیزه ی تاتار چه حالی داری ؟

دل پولادوش شیر شکارانت کو ؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموش اند

نعره و عربده ی باده گسارانت کو ؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه ز هم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است

روشنای سحر این شب تارانت کو ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 9:31  توسط حمید نخجیری | 

رفته بودم لب حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب ..آب در حوض نبود

ماهیان میگفتند ؛ هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده ی تابستان بود ...پسر روشن آب ...لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب .....برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت ... عکس آن پیچک قرمز در آب ... که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل  میزد

چشم  ما بود ... روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن ...و بگو ماهیها حوضشان بی آب است

باد میرفت به سر وقت چنار ..

..من به سر وقت خدا میرفتم !.......

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 13:41  توسط حمید نخجیری | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:45  توسط حمید نخجیری | 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 15:49  توسط حمید نخجیری | 

 

اي کساني که مسئول دفن من هستيد:

مرا در تابوت سياهي بگذاريد

تا همه بدانند سياه بخت مرده ام

و چشمانم را باز بگذاريد

تا همگان بدانند چشم انتظار کسي بوده ام

و دستانم را بيرون بگذاريد

تا همگان بدانند دستم را به سوي کسي دراز کرده ام

و در مزارم قطعه يخي بگذاريد

تا با اولين طلوع آفتاب براي کسي که سالها منتظرش بودم اشک بريزد

   

 

 

   

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 13:49  توسط حمید نخجیری | 

 

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي حرف دلش را نگفت من بودم
دلم براي خودم تنگ مي شود آري:
هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم
نشد جواب بگيرم سلام هايم را
هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را
اشاره اي كنم ، انگار كوه كن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
كه فكر صافي آبي چنين لجن بودم
غريب بودم ، گشتم غريب تر اما:
دلم خوش است كه در غربتِ وطن بودم .

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 21:32  توسط حمید نخجیری | 

 

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 21:25  توسط حمید نخجیری | 

 

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيدي‌هاي فريب
روي ستون‌هاي بي سايه رجز مي‌خوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده‌ام.
نوشيده‌ام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 21:20  توسط حمید نخجیری | 

 

بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 21:6  توسط حمید نخجیری | 

 

كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم سرد مي شد
آسمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشگ هايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پر شكسته
عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته
پيش رويم:
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر:
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام:
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:59  توسط حمید نخجیری | 

 

بي‌آن‌که ديده بيند،
در باغ
احساس مي‌توان کرد
در طرح ِ پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرای باد
ياءس ِ موقرانه‌ی برگي که
بي‌شتاب
بر خاک مي‌نشيند.

بر شيشه‌های پنجره
آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و در خويش بنگری.
با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست،
تا هيمه‌خاک ِ سرد بکاوی
در
رويای اخگری.
اين
فصل ِ ديگری‌ست
که سرمايش
از درون
درک ِ صريح ِ زيبايي را
پيچيده مي‌کند.
يادش به خير پاييز
با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
که برپا
در ديده مي‌کند!

هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب،
خاموش نيست کوره
چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!
مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمي‌سوزد
امسال
در سينه
در تن‌ام!

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:51  توسط حمید نخجیری |