شب بر سر من جز غم ایام کسی نسیت
می سوزم و می میرم و فریاد رسی نیست
فریادرس همچو منی کیست در این شهر
فریاد رسی نیست کسی را که کسی نیست
بیمارم و تب دارم و در سینه مجروح
چندان که فغان بر کشم از دل نفسی نیست
آن میوه جانبخش که دل در طلب اوست
زینتگر شاخی است که در دسترسی نیست
بیش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار
کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست
(( پژمان بختیاری ))