از دل افروزترین روز جهان
خاطره ای با من هست
به شما ارزانی :
سحری بود و هنوز ٬
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس ٬
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس در آمیخته بود .
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا ٬ بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای